تبليغاتX
ایستگاه آخر

ایستگاه آخر

بــاورم نـمـی شـود .........کـه ایـن هـمان زمـین مـاسـت

تک نواز موسیقی عشق

بیارای صفحه ی مارا

چمن را سطر صحرا  کن

جهان را مشق دریا کن

بزن نت را ببرگ یاس

ببو عطر صحرا را

تو نیلوی مردابی

تو میلت درد صحرا نیست

بشین در کنج عزلتها

بزن  پژواک غم ها را

ندارد باورم باران

گرفته ابر چشمانم

نمی گریم که از عشقت

بگیرم حس فردا را

جوانی کرده ام در عشق

به حال پیری ام  ننگر

که من غصه ها یت را

                                    می بلعم به جز باران
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:56 توسط حسین ح| |

بهار آمده برخیز

هرچه در دست داری نو کن

چندسالی است در قطب ما بهار نیامده

بهار را دریاب

فردای زمستان

باغ های ما خشک می شوند

محبت  را تا بی نهایت در دلها گرم کن

ذخیره ما همین است

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:31 توسط حسین ح| |

بی رونقی ، جانی ببخش

بر دار بوم زندگی

طرحی بزن ، کاری بکن

ما زاده اردیبهشت جاودانیم

درکار دنیا همچو مرغان هواییم

طرح دلت را باز کن

نقاش را غافلگیر کن

طرحی بزن به وسعت دنیا

نگذار طرحش بیش از این داغم کند

مگذار هرکس بی دلیل

رنگی زند بر بوم ما

این بوم تصویر تو است

طرحی بزن

زندگی نقاشی صدرنگ نیست

الفاظ را کمرنگ تر از

رنگین کمان قصه کن

طراح قصه رنگها را برده است

رنگین کمانی بود و رفت

تا بارش باران بعد

حرف ها را تازه کن

بوم سراسر نکته را

حرف تمام قصه کن

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 16:57 توسط حسین ح| |
 

چه معصومانه

چنگ می زنی بر آرزوهایت

و نگاه قبیح آلودت را

بر من سنگین می کنی

تو در کدامین روز من زاده شدی

که نفرین هایت گریبان گیر من است

بگذار موج منفی را تیر باران کنم

بپاس شادی اش

دنیا را گل افشان کنم

این طلسم روزی شکسته خواهد شد

خطی نماند که به تو برسد

این برگ را بگیر

حتی اگر خشنود نشوی

که من گرفتارم

آغاز می کنم با تو

و پایان می دهم از تو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 13:33 توسط حسین ح| |
 

خاطرات من رفته است به باد

جان و عشق من

گل شده درون خاک

از تبسم تو بود

تمام عشق و تار و پود من

زین چرا کنون

رفته ای از کنار من

دریای وجود تو

یاد داد زندگی به من

پس چه حاصل است بگو

زندگی بعد رفتنت

یاد آن نگاه بی بدیل

می کشد مرا هنوز

زود رفتی و مرا

کرد زندگی فقیر

گام های استوار بودنت

بود قوت و توان من

سست گشته است کنون

پای بودنم وین سرای کور

آسمان تیره کن دگر

اشک هایم شکسته است

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 13:8 توسط حسین ح| |
 

جاده ها کوتاه شده اند

ولی به تو نمی رسم

گاه نقشه ها را نگاه می کنم

نه اشتباه شده است

جاده ها مثل قبل طولانی اند

در این کویر باران نمی بارد

تا شکوفا شود غرور زیستنم

امروز برف هم گرببارد در این سرای برهوت

از خواب تابستانی ام  هرگز بیرون نخواهم آمد

گاه شعر را برای خنده می گویم

خط می زنم

ولی دوباره بیت تو می آید

می گریم ، کاغذها را سیل می گیرد

چه کنم ، ابیات تو حزن آورند

گاه و بی گاه کاغذ و غزل هایم

خانه خراب می شوند

چندی است که جاده های ما بن بست شده اند

پس دروغ ها را پایان می دهم

کوچه ها بن بست اند

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 16:29 توسط حسین ح| |
 

ای درخت امید ما

طوفان سهمگین آزرده ست

لرزانده ست

اما  تو استواری

سیل آمده است ولی

ریشه های تو در باورهای ماست

شاخه هایت را قطع هم شود

هنوز برپایی

درخت تنومند امید ما

امروز بیشتر از همیشه

در دلم جوشیدی

در باورم

دم طولانی ام

تو را در خاطرم زنده کرد

سبز و استوار

من نیز چون تو استوار ماندم

باز زنده شد خاطرات دور

و می آزرد دل بی کسم را

اما زوزه ی درخت امید

مرا همچنان سبز نگه داشت

و برگ هایم مادام ماندند

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:22 توسط حسین ح| |
 

قول می دهم بهانه نگیرم

باورکنم

لج بازی ات را برای نبودنم

قول می دهم

 شعر را  به خاطر تو رها کنم

قول می دهم

..........

کاری عبث است

انتظار من

اهداف شوم زمین

تسخیر کننده .....

قول می دهم

هرآنچه تو بگویی همان کنم

قول هایم زیاد شد

قول می دهم

تمام قول ها را عمل کنم  

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:40 توسط حسین ح| |
 

هرچند به سُخره گرفته اند حرفم را

پرندگان وحشی مزارع خشک وجودت

تو رفتی و وجودم را

یخی بزرگ مسدود کرد

دروغ که نگویم

هنوز هم می ترسند

ز هیبت دروغی بی جانم

مترسکم ولی

غیرتم بسیار ، بسیار است

ز غصه های من قصه می سازی

وجود مرا بی روح می دانی

حوادث قلبم را در رکود می بینی

آه ........آه........آه

خسته ام خسته

آه نمی کشم که تو را نفرین کنم

ز عشق تو

مترسک این مزارع شدم

فقط بخاطر این که

قدمی بگذاری ........

ولی تو از من هیچ نمی فهمی

گذشته بودم از تو

مترسکی به از این انتظار بی مورد

خشکم اگر زده است

حقم بود

حقی که تو ستانده بودی از عشق

امان ز حرف کلاغ پُر صحبت

سکوت لحظه هایم را دریده است

نیازم از این بی جانی

فقط شکار سکوت لحظه های تو بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:27 توسط حسین ح| |
 

نازنین من

غُصه ات را بگذار

قصه ای تازه بساز

نقش کن خاطره را

دل یکرنگی از ،عشق بیچاره بساز

درد را پاک کن ز بوم

نقش ها را تازه بکش

این تفاصیل همه را

روی یک ابر بساز

بسپارش به خیال

درد و غم ...........

رود بار دگر

از خانه ی مان می گذرد

بن بست شده رود

در آبراه خیال

نازنین من

درد و من مهجوریم

قلب را داغ مکن

چوب حراج نزن

تو به این خاطره ها

گر به دریا رفتی

برسان حال مرا

به تمام موجودات

پری دریایی مشتاق من و توست

نازنین من

کوچ کن

به شهر خاطره ها

بیا سراغم ...... بیا کنارم

که نیازت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 18:38 توسط حسین ح| |
....................
پرديس باكس